ناصر خسرو قبادیانی و ارادت به اهل بیت (ع)
گردآوری: مسعود بسیطی
ابومعین حارث قبادیانی بلخی، معروف به ناصرخسرو، در سال ۳۹۴ در روستای قبادیان در بلخ (در استان بلخ در شمال افغانستان امروز) در خانواده ثروتمندی چشم به جهان گشود و در سال ۴۸۱ در یمگان بدخشان درگذشت.
شیوه سخن ناصر خسرو، خاص خود اوست و میتوان آن را از نمونههای برجسته اصلیترین سبکی دانست که به "سبک خراسانی" مشهور است و شاعرانی چون رودکی، فردوسی، عنصری و ... بدان شیوه مشهورند. با این تفاوت که سخن ناصر خسرو از مرز عادت و متداول دور شده و چندان با ذوق و مشرب اهل زمان تطابق ندارد و علت واضح آن این است که شعر، برای ناصرخسرو وسیلهای برای بیان معتقدات دینی و فلسفی است و جنبه پند و اندرز دارد. ناصرخسرو اگر از وصفِ آسمان و بهار و خزان و ... سخن میگوید و حتی در این توصیفها ابداع میکند، برای نیل به مقصد دیگری است که غالبا پند و اندرز و ستایشِ علم و خرد است.
قصاید ناصرخسرو بلند، استوار و منسجم و پرطنطنه است. سراینده این اشعار شاعری است متعهد، خردگرا، آزاداندیش و با این همه برخوردار از خیال و الهام شاعرانه. در آنچه از او باقیمانده، اثری از مدح دیده نمیشود. اگر مدح گفته، کسانی را ستایش کرده که به عقیده او یزدان، آنان را برای رهبری خلق برگزیده است:
من آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمتی لفظ درٌ دری را
کسی را کند سجده دانا که یزدان
گزیدستش از خلق مر رهبری را
موسیقی شعر او پرصلابت، سنگین، پروقار و باشکوه است. در بحرهای دشوار قریحهآزمایی کرده است. زبانش پاکیزه و استوار و آکنده از واژههای اصیل دری و ترکیبات خوش است و بیانش از وسعت معلومات و عمق اندیشه و انضباط فکری او حکایت میکند.
دیوان اشعار؛ شامل قصاید فارسی و عربی بیش از دههزار بیت است.
ناصر خسرو در قصيده مناقبى خود، در ستايش رسول گرامى اسلام صلىاللَّهعليه و آله و سلم از امام حسن و امام حسين عليهما السلام به بزرگى ياد مىكند و ارادت قلبى خود را نسبت به آنان ابراز مىدارد:
قرين محمد كه بود؟ آن كه جفتش
نبودى مگر حور عين محمد
حسين و حسن، شين و سين محمد
حسين و حسن را شناسم حقيقت
به دو جْهان، گل و ياسمين محمد
چنين ياسمين و گل اندر دو عالم
كجا رُست جز در زمين محمد؟
نيارم گزيدن همى مر كسى را
بر اين هر دوان نازنين محمد
و در قصيده سخته ديگرى، اين دو وجود نازنين را سرور جوانان بهشت معرفى مىكند و در بيان اين امر از كلام رسول خدا سود مىجويد:
جوانى ستوده است، مدحت مر او را
بس است و جز اين نيستش هيچ مفخر
كه: سادات جمع جوانان جنت
نبى گفت: هستند شُبَّير و شُبَّر
همو در قصيدهاى شيوا، از غاصبان حقوق آلاللَّه سخن مىگويد:
بر منبر حق شدهست دجّال
خامش بنشين به زير منبر
اول به مراد عام نادان
بر رفت به منبر پيمبر
گفتا كه: منم امام و، ميراث
بستد زنبيرگان و دختر
روى وى، اگر سپيد باشد
ور مىبروى تو با امامى
كاين فعل شده ست زو مُشهَّر
من با تونيَم، كه شرم دارم
از فاطمه و شُبَير و شُبَّر
حكيم ناصر خسرو در قصيدهاى ديگر از جريان غدير سخن مىگويد و منكران اين واقعيت را به راه راست مىخواند:
بنگر كه خلق را به كه داد و چگونه گفت
روزى كه خطبه كرد نبى بر سر غدير
دست على گرفت و، بدو داد جاى خويش
گر دست او گرفت، جز از دست او مگير
اى ناصبى! اگر تو مُقرّى به دين خويش
حيدر امام توست، شُبَر آن گهى شبير
ور منكرى وصيت او را به جهل خويش
پس خود پس از رسول ببايد همى سفير
علم على، نه قال و مقال است عن فلان
بل علم او چو درّ يتيم است بى نظير
و در اين قصيده از "سرّ يزدان" سخن به ميان مىآورد كه همان "علم لَدُنى" است كه رسول خدا جانشين خود اميرمؤمنان را از آن بهرهور ساخته و سايرائمه اطهار - علهيم السلام - نيز بهترتيب از آن برخوردار شدهاند:
بدين پرده اندر، كسى ره نداند
جز آن كس كه ره را بجويد ز رهبر
پيمبر به كه سپرد اين سِر؟! به حيدر
اگر تو مُقرّى، زمن خواه پاسخ
و گر منكرى، پس تو پاسخ بياور
زخانه ى مهين و كهين و كبرتر
جوابم بياور از آنها مفَسَّر
بگو: از دو خواهر زن و دو برادر
كدامند فرزندشان ماده و نر؟
بيان كن كه از چيست تركيب عالم؟
جوابم ده از خشك اين شعر، وَزتر
نداند بحق خدا و، نداند
نداند كسى جز كه شبَّير و شبَّر
ناصرخسرو در قصيدهاى غير مردَّف ولى با قافيه موصوله، به مرفّهان بىدرد و سرخوش از شراب عشرت نهيب مىزند و عذر خود را از عدمهمراهى با آنان توضيح مىدهد:
اى همه ساله دَنان به گرد دِنان در!
من نه به گرد دِنانم و نه دَنانم
من كه زخون حسين پر غم و دردم
شاد چگونه كنند خون رَزانم؟
اين قصيدهسراى پرآوازه، هنگامى كه پاى دفاع از آلاللَّه در ميان است، سخنش عريانى بيشترى پيدا مىكند و به متجاوزان به حقوق اهل بيت و بههمو در اثبات امامت بلافصل ائمه اطهار و جانشينى محرز اميرمؤمنان، با ناصبيان زمانه خود گفتگو دارد و از اين كه ديگران را بر خاندان رسول برگزيدهاند، سرزنش مىكند.
و در قصيده مناقبى ديگر مردَّف به نام مبارك على همين احتجاج را دنبال مىكند:
نبود اختيار على: سيم و زر
كه دين بود و علم: اختيار على
گزين و بهين زنان جهان
كجا بود جز در كنار على؟
حسين و حسن: يادگار رسول
نبودند جز يادگار على1
ناصرخسرو اشعاری در منقبت حضرت زهرا سلام الله علیها چنین می سراید:
آنروز در آن هول و فزع بر سر آن جمع
پیش شهدا دست من و دامن زهرا
تا داد من از دشمن اولاد پیمبر
بدهد بتمام ایزد داد ارتعالی
دیوان.تقوی ص 4
در شعر دیگری اینچنین می سراید:
شمس وجود احمد و خود زهرا |
|
ماه ولایتست ز اطوارش |
|
دخت ظهور غیب احد احمد |
|
ناموس حق و صندق اسرارش |
|
هم مطلع جمال خداوندی |
|
هم مشرق طلیعهی انوارش |
|
صد چون مسیح زنده ز انفاسش |
|
روحالامین تجلی پندارش |
|
هم از دَمَش مسیح شود پرّان |
|
هم مریم دسیسه ز گفتارش |
|
هم ماه بارد از لب خندانش |
|
هم مهر ریزد از كف مهیارش |
|
این گوهر از جناب رسولالله |
|
پاكست و داور است خریدارش |
|
كفوی نداشت حضرت صدّیقه |
|
گر مینبود حیدر كرّارش |
|
جنّات عدن خاك در زهرا |
|
رضوان ز هشت خلد بود عارش |
|
رضوان به هشت خلد نیارد سر |
|
صدّیقه گر به حشر بود یارش |
|
باكش ز هفت دوزخ سوزان نی |
|
زهرا چو هست یار و مددكارش |
|
|
دیوان ص 209
وی در شعر دیگری می گوید:
ای گشته جهان و خوانده دفتر
بندیش ز کار خویش بهتر
این چرخ بلند را همی بین
پر خاک و هوا و آب و آذر
یک گوهر تر و نام او بحر
یک گوهر خشک و نام او بر
وین ابر به جهد خشکها را
زان جوهر تر همی کند تر
بیچاره نبات را نیبنی
همواره جوان از این دو گوهر؟
وین جانوران روان گرفته
بیچاره نبات را مسخر؟
برطبع و نبات و جانور پاک
ای پیر تو را که کرد مهتر؟
زین پیش چه نیکی آمد از تو
وز گاو گنه چه بود و از خر؟
تو بیهنری چرا عزیزی؟
او بیگنهی چراست مضطر؟
دانی که چنین نه عدل باشد
پس چون مقری به عدل داور؟
وان کس که چنین عزیز کردت
از بهر تو کرد گوهر و زر
زیرا که نکرد هیچ حیوان
از گوهر و زر تاج و افسر
بر گور و گوزن اگر امیر است
از قوت خویش و دل غضنفر
چون نیست خرد میان ایشان
درویش نه این، نه آن توانگر
این میر و عزیز نیست برگاه
وان خوار و ذلیل نیست بر در
شادی و توانگری خرد راست
هر دو عرضند و عقل جوهر
شاخی است خرد سخن برو برگ
تخمی است خرد سخن ازو بر
زیر سخن است عقل پنهان
عقل است عروس و قول چادر
دانای سخن نکو کند باز
از روی عروس عقل معجر
تو روی عروس خویش بنمای
ای گشته جهان و خوانده دفتر
فتنه چه شدی چنین بر این خاک؟
یک ره برکن سوی فلک سر
از گوهر و از نبات و حیوان
برخاک ببین سهخط مسطر
هفت است قلم مر این سه خط را
در خط و قلم به عقل بنگر
بندیش نکو که این سه خط را
پیوسته که کرد یک به دیگر
گشتنت ستوروار تا کی
با رود و می و سرود و ساغر؟
خرسند شدی به خور ز گیتی
زیرا تو خری جهان چرا خور
بررس ز چرا و چون، چرائی
شادان به چرا چو گاو لاغر؟
بندیش که کردگار گیتی
از بهر چه آوریدت ایدر
بنگر به چه محکمی ببستهاست
مرجان تو را بدین تن اندر
او راست بهپای بیستونی
این گنبد گردگرد اخضر
چون کار به بند کرد، بیشک
پر بند بود سخنش یکسر
چون چنبر بیسر است فرقان
خیره چه دوی به گرد چنبر؟
با بند مچخ که سخت گردد
چون باز بتابی از رسن سر
گاورسه چو کرد می ندانی
بایدت سپرد زر به زرگر
پیدا چو تن تو است تنزیل
تاویل درو چو جان مستر
گویند که پیش، ازین گهر کوفت
در ظلمت، زیر پی سکندر
امروز به زیر پای دین است
اندر ظلمات غفلت و شر
هزمان بزند بعاد ما را
از مغرب حق باد صرصر
سوراخ شده است سد یاجوج
یک چند حذر کن ای برادر
بر منبر حق شده است دجال
خامش بنشین تو زیر منبر
اشتر چو هلاک گشت خواهد
آید به سر چه و لب جر
آنک او به مراد عام نادان
بر رفت به منبر پیمبر
گفتا که منم امام و، میراث
بستد ز نبیرگان و دختر
روی وی اگر سپید باشد
روی که بود سیه به محشر؟
صعبی تو و منکری گر این کار
نزدیک تو صعب نیست و منکر
ور می بروی تو با امامی
کاین فعل شده است ازو مشهر
من با تو نیم که شرم دارم
از فاطمه و شبیر و شبر
جای حذر است از تو ما را
گر تو نکنی حذر ز حیدر
ای گمره و خیره چون گرفتی
گمراهترین دلیل و رهبر؟
من با تو سخن نگویم ایراک
کری تو و رهبر از تو کرتر
من میوهٔ دین همی چرم شو
چون گاو توخار وخس همی چر
شو پنبهٔ جهل بر کن از گوش
بشنو سخنی به طعم شکر
رخشندهتر از سهیل و خورشید
بویندهتر از عبیر و عنبر
آن است به نزد مرد عاقل
مغز سخن خدای اکبر
او را بردم به سنگ تا زود
پیشت بدمد ز سنگ عبهر
آنگاه نجوئی آب چاهی
هر گه که چشیدی آب کوثر2
منابع:
- کاروان شعر عاشورا / محمدعلی مجاهدی
- مقاله كوثر پیامبر صلی الله علیه و آله در آینه ی شعر و ادب فاطمه زهرا سلام الله علیها / سید جعفر شهیدی